هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه ميکردند ناگهان ((ُس)) يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک توچشاش جمع شده بود. ((س)) 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نگین موضوع رو ازش پرسيد .بغض ((ُس)) ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت:((س)) جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ،ولی الان دارم ازتو می پرسم.
((س)) گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تاعشق رو درک کنید ،نه معنی شفاهی شو حفظ کنید.و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم. از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره ،بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم ،برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد ،اما دوسش داشتم .بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هرکاری…
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از این که من عاشقش بشم ،عاشقم بوده .چه روزای قشنگی بود sms. بازیهای شبانه ،صحبت های یواشکی. ما باهم خیلی خوب بودیم ،عاشق هم دیگه بودیم ،از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم ،یعنی اون دست منو گرفت،خیلی گرم بودن .عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ،عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری .اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ،ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه،ولی من طاقت نداشتم. نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم وگفتم: پدر منو بزن، اونو ول کن. خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت: ((ُس))نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه، من با یه لگد اونو به اون طرف ترپرتاب کردم و گفتم: بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست.
عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع ،عشق من رفت. مابهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازاون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: ((س)) عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شایدما توی این دنیا بهم نرسیم ،ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن. پس من زودتر میرمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش.
دوستدار تو (م.م)
((س))که صورتش از اشک خیس بود ،نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم ،گمان می کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گریه می کرد ،گفت:آره دخترم می تونی بشینی .
((س)) به بچه ها نگاه کرد ،همه داشتن گریه می کردن .ناگهان درباز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر((س)) اومدن دنبال ((س)) برای مراسم ختم یکی از بستگان.
((س)) بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.
دستهای((س))شروع کرد به لرزیدن ،پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت .ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد.
آره ((س)) قصه ی ما رفته بود. رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…
برچسب:
نویسنده: hassan