هوالغریب...
سلام مهدی جانم...
سلامی به رنگ ِ چهل امین...سلامی به رنگ ِ چهل هفته عاشقی های محض و تپیدن های دلم برای اینجا و تمام آن به هر در زدن ها و به روز شدن های اینجا...
و حال صبح که شروع امروزم با دعای فرج بود به خودم آمدم و دیدم که چهل جمعه شده...چهل جمعه!!!!
همان چهل جمعه ای که وقتی شروع کردم به نوشتن باورم نمی شد که بتوانم تا چهل امین جمعه بیایم و چقدر حالم خوب می شود وقتی فکر می کنم که چهل جمعه بر این کمترین رخضت ِ نوشتن دادید مهدی جانم...
مهدی جانم
آقای لطافت ِ باران های بهاری...
کاش که در این روزگار ِ هزار رنگ، رنگی از یک رنگی می دیدم... رنگی که نه بوی ریا بدهد...نه بوی افراط های زیاد...
مهدی جانم
دلم اندکی یک رنگی ِ محض می خواهد... اندکی یک رنگی که تمام ِ مدت حس شود حضورتان...
درست مثل آن وقت ها که در مسجد سهله بند بند وجود ِ آدمی می لرزید و یا آن وقت که برای اولین بار در عمرم در سردابتان در سامرا طعم ِ حرف زدن با شما را چشیدم...
از همانجا بود که فهمیدم می شود حرف زد و برای تمام روزهای قبلم تاسف خوردم که چرا هیچ گاه رخصت پیدا نکردم که با شما حرف بزنم...
و حال باور ِ تمام ِ این چهل جمعه ها برایم سخت است... آن هم برای منی که قبل از کربلا همیشه آن گوشه کنار های دلم، دلم حرف زدن با شما می خواست ولی نمی شد و بهتر است بگویم که اجازه اش را نداشتم...
و حال من، همان فاطمه، چهل جمعه با یک دلتنگی ِ محض...برایتان نوشتم!!!
آن هم به دور از هیچ گونه قصد و نیتی...
چقدر محشر...
و دلم و زبانم می رود به شکر گزاری...به شکرانه تمام این روزها دلم می خواهد تمام قد بیاستم و نماز ِ شکر بخوانم و به دلم قول می دهم که برای نماز ظهر نماز شکر می خوانم به شکرانه ی تمام ِ این جمعه ها!!!
تمام این جمعه ها که پر بود از فراز و نشیب ها... پر بود از اتفاقات تلخ و شیرینی که تمامش می ارزید به تجربه کردنش!!
آقای ستاره پوشم
مهدی جانم....
یگانه می دهد...
و این شده نشان ِ افتخار این روزهای دنیای ِ کوچک دخترانه ام...
و تنها آقای ستاره پوش ِ دنیای کوچکم شدید که بودنتان و حضورتان به تمام ِ دنیای دخترانه ام قـــــــد می دهد ... من به تمام نشان های افتخار هایی که زندگی به من داده دل خوشم مهدی جانم...
حتی به تمام جا افتادن ِ چهره و تمام شکسته شدن ها که تمامش نشان می دهد که عمیق شده ای...
حکایت بعضی اوقات که مادرم تلوزیون می بیند و من یواشکی به دستانش زل می زنم...به دستانش که آرام آرام دارد در مقابل چشمانم چروک می گیرد ...
مهدی جانم
نمی دانم چطور سپاس بگویم که رخصتم دادید که من چهل جمعه به عشقتان بنویسم...
نمی دانم چطور سپاس بگویم که این چهل جمعه چـــــــــــــــــقدر برایم برکت داشت..
تمام آن چهل جمعه ها که با دعایی در آخرش تمام شد و چه دعاها که میان ِ تمام ِ این چهل جمعه ها به استجابت نشست و من هنوز هم در شگفت ِ تمام ِ برکات ِ این جمعه هایم...
که گاه چه ساده می نویسی و چقدر عجیب می مانی که خوانده می شوی....
آقای ستاره پوشم...
این روزها دلم به کربلایی خوش شده است که شاید این ماه اگر خدا بخواهد قسمتم شود و دوباره چشمانم به طلوع ِ شش گوشه ی ارباب بشیند...
و هنوز که تاریخ معلوم نیست و من هر روز دلم می لرزد که نکند نشود و نتوانم بروم...
مهدی جانم
می شود تمام شود تمام این دو سال و اندی دوری؟!!
دلم عجیب هوای شش گوشه ی ارباب کرده است...

اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج 
برچسب:
نویسنده: hassan