خرید بک لینک

هوالغریب...



سلام یگانه مولای ستاره پوشم


سلام آقای باران


سلام مهدی جانم...



سلامی به لطافت باران های گاه به گاه این روزها... سلامی به رنگ و بوی هوایی که این روزها عجیب بوی پاییز گرفته...غروب هایش درست بوی پاییز می دهد...


پاییز در دل ِ بهار...


بارانی که چند روز است گاهی می بارد و روز ِ شهادت مادرتان هم از صبح بارید و بارید و آسمان هم در عزای مادرتان گریه کرد ... و من که تمام و کمال خودم را وقف کرده بودم برای خدمت به مادرتان و نذری هر ساله مان...


و چقدر محشر که گاهی می شود درد داشت ولی پاک ماند و خدمت کرد...و این شاید همان نشانی بود که به دنبالش بودم...همان نشان که مادرتان بگوید که هوایم را دارد...و این نشان همانی بود که مرا با وجود تمام دردها نگه می داشت ولی انگار تمام قد وقف شده بودم و خدمت می کردم... چه محشر!!!


چقدر حالم خـــوب می شود ...حالم خوب می شود وقتی گاهی آرامشی از جنس خنکای نسیم های شبانه در دل ِ شب های گرم و تب دار تابستان به سراغم می آید و آدمی جانش تازه می شود...


مهدی جانم...

در شب ِ شام غریبان مادرتان، در همان بلندی و در همان ارتفاع ِ ناب که دیگر برایم ناب ترین ارتفاع شده است و در کنار شهیدان گمنامی که گواه شده اند مادرتان را صدا زدم... در روز شهادتشان و در تمام لحظه به لحظه های روز شهادتشان با تمام وجودم صدایشان زدم...صدا زدم ... به همان شیوه ای که همیشه صدایشان می زنم...


فاطمه ی خـــدا...


در کنار همان پوستری که هنوز هم همانجا بود...در گوشه ی همان حرم... صدایشان زدم... با چادری که این روزها وقتی سرم می کنم یک جور عجیبی می شود دلم، صدایشان زدم...


آدمی می میرد و زنده می شود وقتی فکر می کند که چقدر فاطمه ی خدا این روزها غریب مانده است مهدی جانم...


آدم دلش جــــان می دهد وقتی می بیند و می شنود که چقدر تلاش می شود که فاطمه ی خدا شناخته نشود...

آدم دلش جان می دهد مهدی جانم...


و روز ِ شهادت مادرتان من بودم و همان گوشه ی ناب ِ امامزاده و همان ارتفاع و سردی هوا و خواسته ای پنهانی از مادرتان ...

خواسته ای که برای اولین بار از ایشان خواستم و با همان لقبی که همیشه صدایشان می زدم صدایشان زدم و از مادرتان کمک خواستم...


کمک خواستم تا شاید روزی شرمنده ی صاحب نامم نشوم که چرا فاطمه بودم و هیچ گاه تلاش نکردم که فاطمه شوم...


و این خواسته ی پنهانی ِ دلم در میان سردی ِ عجیب هوا که عجیب دستم را یخ زده بود رازی بود بین خدا و فاطمه ی خدا و کوچکترین و کمترین ِ فاطمه ی دنیای ِ بزرگ خدا...


یک راز ِ کبود...


یک راز به کبودی ِ تمام ابرهای کبود ِ این روزها...


و یک خواهش و تمنا که دلم این روزها عجیب در هوای ِ حرم مهربان ترین ارباب عجیب می سوزد...


کاش که تمام شود تمام این دوری دو ساله از حرم ِ مهربان ترین ارباب...


مهدی جانم...

حال ِ دلم این روزها یک جور ِ عجیبی آرام است... یک جور ِ عجیب و بهاری...


دلم یک جور عجیبی بهاری شده... بک جوری که متفاوت تر از تمام بهارهای عمرم است...یک جور ِ عجیبی بهاری اش کرد مهدی جانم...


دلم هوایی شده مهدی جانم...

دلم عجیب هوایی شش گوشه شده است...همان شش گوشه ای که نمی دانم کی چشمانم به طلوعش خواهد نشست!!!


دلم کربلا می خواهد مهدی جانم...


یعنی می شود دوباره حرم ِ ارباب باشد و نبودن ِ تمام این دوری ها؟!!





+ هر گاه دلتنگ بهشت می شد فاطمه اش را بو می کرد... فاطمه ای که برای خدا باشد باید بوی بهشت ِ خدا بدهد...
فاطمه تا ابد فاطمه است...

برچسب: نویسنده: hassan تاريخ: سه شنبه 26 فروردين 1393 ساعت: 13:30

صفحه بندی