خرید بک لینک

هوالغریب...



سلام مولایم


سلام یگانه مولای ِ دلتنگی های ناب


سلامی به رسم همان اولین سلام...سلامی به رنگ و بوی همان اولین جمعه ی ناب و همان حال ِ ناب... همان جمعه ای که اولین روز سال بود و برایم ناب ترین حس ها را داشت و مرا تا به اولین جمعه ی انتظاری برد که رخصتم دادید و من نوشتم... و حال دارد به چهل امین جمعه می رسد کم کم...


و حال امروز و در این جمعه دو انتظار باهم تلفیق شده اند...انتظار ِ ناب ِ جمعه ها و انتظار ِ او...


و در میان اشک های دیشب همه چیز را به یگانه خدایم سپردم که اون بهترین ها را همیشه برایمان رقم خواهد زد... دومین شبی است که هیئت دیوار به دیوار خانه مان در سوگ فاطمیه نشسته است و من که همیشه این وقت ها اتاقم می شود هیئت اختصاصی و دو نفره با خدا...


صدای هیئت به وضوح می آید و من مدت هاست که با صدای ِ مداح ِ هیئتمان در سوگ ِ خیلی از امامان اشک ریخته ام...


و دیشب در میان ِ تمام آن حس و حال ها تمام این روزها را سپردم به خدایم...و در میان همین هیئت های دو نفره دست از تمام رویاهایم شستم و همه چیز را به خدایم سپردم مهدی جانم...


به خدایی که اگر بخواهد بهترین ِ بهترین ها رقم می خورد... و من که کوچکترین فاطمه ی دنیای ِ بزرگ خدایم تمام و کمال تمام روزها و سرنوشتم را سپردم به دستان ِ مهربان خداوند...


مهدی جانم....

این روزها که خدایی کردن های خدا را به عینه می بینم و می بینم که حتی کوچکترین کارمان را هم بی حواب نمی گذارد در خودم فرو رفته ام... در خود فرو رفته ام و غرق در دنیایم شده ام... تنها نگاه شده ام و کاش که مفسر ِ چشم هایم این روزها من و چشمان ِ پر از حرفم را ببیند و من دلم خالی شود... می شود به طلوعش بشینم دوباره مهدی جانم؟!


آقای ستاره پوشم...

کاش می دانستم که این جمعه هایم و تمام انتظار های کوچکترین فاطمه ی دنیای بزرگ خدا را می خوانید یا نه... کاش می دانستم که کی می آیید و کی چشکانم به طلوع آمدن ِ شما خواهد نشست... اصلا آن زمان در سپاه ِ موافق شمایم یا زبانم لال در سپاه ِ روبه روی ِ شما؟!!!!


تنها می دانم همان خدایی که این روزها با تمام اتفاقاتش دارد به من ثابت می کند که آرام آرام جواب خیلی از روزها و حرف ها را می دهد حواسش به تمام ِ این روزها نیز هست....


همیشه شنیده بودم که می گفتند چوب ِ خدا صدا ندارد... و حال با تمام وجودم این روزها بی صدا بودن ِ چوب ِ خدا را به چشمانم دیده ام مهدی جانم...


نمی دانم کی می شود که اندکی قرار بیاید...کی می شود اندکی قرار بیاید از جنس داشتن و بودن و نبودن ِ تمام ِ این دلشوره ها که شیرینند ولی عجیب دلشوره اند...


مهدی جانم...

کاش که روزی این کمترین آنقدر لایق شود که چشمانش به طلوع آمدن ِ شما بنشیند... می شود مهدی جانم؟!!


می شود بیایی مولایم؟!


می شود بیایی مولایم؟


می شود بیایی مولایم؟


می شود بیایی مولایم؟


می شود بیایی مولایم؟




اَللّهُمَ عَجـِّل لِوَلیکَ الفَرَج



برچسب: نویسنده: hassan تاريخ: سه شنبه 26 فروردين 1393 ساعت: 13:30

صفحه بندی