خرید بک لینک

مدام روبرویم رژه می رفت به دیوار که می رسید می ایستاد و زل می زد به من

اما قبل از آنکه اشک چیره شود بر چشمهای خیره اش ؛ نگاهش را

می دزدید آهی می کشید و باز هم تکرار می شد حرکت بی سرانجامش تا دیوار


صورتش کشیده بود و چشمهایش به اندازه لبخندهمیشگیش ازهم فاصله داشت

اما در حال حاضر نمی خندید و گره ای که بهابروانش داده بود ، فاصله دو

چشمش را نزدیک تر نشان می داد ( شاید هم مناینگونه فکر می کردم ) ؛


از خود راضی بنظر نمی آمد ، با اینحال موهای مجعدو پر پیچ و خمش ، که

انگار در هم گره خورده را ، به شکلی کهدلربایی کند اطراف صورتش پخش کرده بود ،

قد نسبتا بلندی داشت با شانه پهنیکه از یک زن کمتر دیده بودم ؛


سینه بندی که می بست همیشه تنگ بود دلیل اینادعا

می تواند التهاب گوشتهای زیر بغلش باشد که به طرز فشرده ای

به بازوانش می سایید ونمی گذاشت پ.ستانهایش احساس

شهوت را بر دیگری منتقل کند (قبل از هر چیز بهپ.ستانها دقت می کردم

و آن را معیاری می دیدم برای حسم نسبت به آن زن )


طبق معمول لباسی سفید بر تن داشت و خودنویس نقره ای رنگی در جیب

-

(( کفشهایش

و صدای کفشهایش

و پژواک صدای کفشهایش روی موزایک ... ))

-

رویصندلی نشسته بودم ، گیج و منگ دستهایم بسته بود از پشت ؛ زبانم

سست وسنگین شده بود و هر بار که می خواستم

حرفی بزنم به سق می چسبید و جم نمیخورد


شمادرک نمی کنید وقتی دستهایتان بسته باشد و زبانتان کرخت و

پشت گرده تان همبخارد چه دردناک است تازه دیوانه کننده میشود آب

دماغتان آرام آرام لغزیدهو به گوشهای لبتان نفوذ کرده و طعم شور و تلخی بدهد

گمانمی برم این مکان با دیوارهای سوخته ، طبقه دوم جایی باشد که

2 سال در آنبستری بودم ؛ همیشه آرزو داشتم یک بار

سرک بکشم به آنجا یا دقیق تر بگویمبه اینجا !!! اما درش قفل بود و اجازه ورود نمی دادند


از بین تمام پرسنل آن تیمارستان با دو نفر سر و کار داشتم و این حس

که دیوانگان و باقی پرسنل آنجا منتظر فرصتی هستند

که مرا از پشت خفه کنند تنهایم نمی گذاشت


دکتری که ، فردی فهمیده بود و گاهی بصورت وحشتناک خرفت می شد

و پرستاری ، مسئول تر و خشک کردن و دادن قرصهایم بود که همیشه با

لبخندی سر وقت مقرر می رسید و قرصهایی با رنگ صورتی را به خوردم می داد


ایناوخر بیشتر دم خورم شده بودند ، اینگونه به نظر می رسید

متوجه شده اندایستایی شرایط روانیم در حدی نرمال ، چشمگیر تر از قبل است


خودمهم کم و بیش پی برده بودم در شرف رهایی از دیوارهای آرامبخش

آنجا هستمبنابراین برای تسریع در این امر ، رفتارم را با دکتر معالجم مودبانه

و باپرستار مهربانانه کرده بودم ، حتی در مواقعی که دیگران

ترجیح می دادندبرای هواخوری به محوطه ، حیاط بی درخت تیمارستان بروند

من از ترس سر و کلهزدن با بیماران آنجا و از دست دادن کنترل و

مانند گذشته گلاویز شدن باآنها بهتر می دیدم ، رمان های عاشقانهبخوانم ،


هر چند با روحیاتم سازگار نبود اما جملات محبت آمیزش

را حفظ و طوطی وار در برخورد با پرستار از آن استفاده می کردم


هراز گاهی هم در تکمیل مجسمه ای تلاش می کردم که تا

لحظه آخر نمی دانستمقرار است چه چیزی از آب در آید ، مجسمه عجیبی که در انتها ،

دکتر آن را بهاقیانوسی تشبیه کرد که شخمش زدند و

پرستار با دیدنش ، خجالت کشید و حرفی نزد !!!

--

تااینکه امروز ( شاید هم دیروز ) وقتی برگه ترخیص را امضا کردم

در پوست خودنمی گنجیدم و تنها آنقدر می توانستم خود را کنترل کنم ، که

دوباره برچسبدیوانگی روی پیشانی ام نزنند ، به خواست دکتر او را در آغوش کشیدم

و بادیگران ، الارقم تمام حس بدی که بهشان داشتم ، توانستم ،

خداحافظی نسبتاگرمی بکنم


وقتیخوش و بشم ، تمام شد به اتاق برگشتم تا وسایلم را جمع کنم ،

سعی کردم هرآنچه مرا به آنجا پیوند می زند با خود نبرم ،

در این میان مجسمه ای را کهبدید خود ، با پیچ و تابهای بیش از حدش

در قالب ، قلبی ؛ التهابمغز را به تصویر کشیده بودم ( یا بالعکس ) ،

چند روز پیش به پرستار دادمتا کاملا فراموش کنم ساخته ذهن من است ،


باقی لوازم را از قبیل

کتابها ؛ ساعتیکه بعنوان تشویق از دکتر هدیه گرفته بودم

حتی حوله ای که خواهرم وقت آمدنبه تیمارستان سیبی درونش مخفی کرده بود ،

در کشوی میز کنار تخت گذاشتم واز آنها دل کندم

باید می رفتم که در آستانه در ، پرستار را دیدم با لبخند همیشگی اش ،

در ظرف کوچک پلاستیکی که در دست داشت یک قرص بود به رنگ قرمز ،

تشکر کردم و قرص را با جرعه ای آب بلعیدم


وقتی چشمهایم سنگین شد پرستار به من زل زد و گفت :

بهمین سادگی قصد رفتن داری ؟ پس قرارمان چه می شود ؟

هم اکنون که روی صندلی نشسته ام ، چاره ای جز نشستن ندارم !!!

و چه سودی دارد فکر کردن ، به کتابهای عاشقانه ؛رنگ قرصی که بلعیدم و یا پ.ستانی که تحریکم نمی کرد

پرستار ، عاشق یکی از دیوانگان شد

پرستار ، یکی از دیوانگان شد

-----------------

اضافات :

مُردم ...

از این ماجرا

گذشت

سالها

کسی در بقایای

آنجا

یافتتندیسیدلی

پر پیچ تاب

شکل تو بود

پر التهاب

من ماندمُ

یک ماجرا !!!

اما...

اگر...

چرا ؟...

برچسب: نویسنده: hassan تاريخ: سه شنبه 26 فروردين 1393 ساعت: 13:27

صفحه بندی