یک لحظه زندگی تو از دست میرود
وقتی کسی که هستی تو هست میرود
شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار سفر بست میرود
از کمترین تکان تنش رنج میکشی
وقتی که پیش از این به تو گفته ست میروذ
آنکس که دل بریده تو پا هم ببری اش
چون طفلی از کنار تو با دست میرود
رفتن همیشه راه رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود....
چنان بی تو دلم تنگ است
که گویی توی زندان است
تمام سهم من ازتو
همین یک جسم بی جان است
چه دنیای غریبی است
من وتوساده دل کندیم
من وتو ظاهرأ دیگر
به چیزی دل نمیبندیم...
توحتی مردهم نیستی
توبی رحمی تونامردی
توبین این همه کفتار
غزالت رو رهاکردی...
من به خیال خامم
فکر می کردم فاصله یک خط صاف است
که کشیده می شود از اینجا تا آن سوی مرز
نقشه را باز می کنم وجب می کنم
فاصله تو تا خودم را
دو بند انگشت هم نمی شود
فقط بالا و پایین دارد پیچ و خم دارد
و من نمی دانم تو
در پس کدامین پیچ پنهانی
که نمی آیی...
برچسب:
نویسنده: hassan
تاريخ: سه
شنبه
26 فروردين
1393 ساعت: 13:25